على اكبر دهخدا
618
امثال و حكم ( فارسى )
چنارى و كدوئى . تمثل : بدخواه تو خود را ببزرگى چو تو داند * ليكن مثل است اينكه چنارى و كدوئى . انورى . گويا اشاره بمثلى است كه در اين قطعهء ناصر خسرو نيز آمده است : نشنيدهاى كه زير چنارى كدو بنى * بررست و بردويد بر او بر بروز بيست پرسيد از آن چنار كه تو چند روزهاى * گفتا چنار سال مرا بيشتر ز سيست خنديد پس به دو كه من از تو به بيست روز * برتر شدم بگوى كه اين كاهلى ز چيست او را چنار گفت كه امروزه اى كدو * با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان * آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست چنان او را شناختهام كه فرنگى ساعتش را نشناخته . تعبيرى عاميانه است كه گويد بحيل و فسونهاى او آگاه مىباشم . چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت عرفى * مسلمانت بزمزم شويد و هندو بسوزاند . عرفى . چنان بد زد كه سورنائى نيز فهميد . نظير : آنقدر شور بود كه خان هم فهميد . چنان بر سوى دوستى نيز راه * كه مر دشمنى را بود جايگاه . ( چو در دشمنى جائى افتدت راى * در آن دشمنى دوستى را بپاى ) اسدى . چنان برو ، يا ، آنجا برو كه بابام رفت . سقط و نفرينى است كه گويد چنان خواهم كه بازنگردى . از خداى خواهم كه بميرى . چنان به من نگرد كه گاو بچرم گر نگرد . با خشم و كينى بسيار در من بيند . تمثل : گفتم كه مرا ز غم بسه بوسه بخر * دلتافته گشتى و گران كردى سر از بهر سه بوسه اى بت بوسه شمر * چون گاو بچرم گر به من در منگر . فرخى . نظير : مثل شترى كه بنعل بند نگاه مىكند . چنان بود پدرىكش چنين بود فرزند * ( . . . چنين بود عرضىكش چنان بود جوهر . ) عنصرى . نظير : بجز راى و دانش چه اندر خورد * پسر را كه چونان پدر پرورد . فردوسى . خانهء شير عرين را كدخدا زيبد عرين . فرخى . الشبل فى المخبر مثل الاسد . تخم چون نيك بود نيك پديد آيد بر . فرخى . كند فعل شيربچهء شير . مكتبى . باشد چو پدر چنان چنين است كرى . چنان نامور بىهنر چون بود * كه آموزگارش فريدون بود . فردوسى . و رجوع به : بچهء بط اگرچه دينه بود ، و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . چنان بود طلب مردمى ز مردم دون * كه كس كند طلب التيام از خنجر . قاآنى .